«مسافريخی»

 
.

 

هنوز آهنگهایی هستن که منو بدجوری بهم بریزن ... یه برزخ بین خواستن و نخواستن برام بوجود میاد وقتی می شنومشون . نگاه میکنم مترو زیاد شلوغ نیست ، کنار درب مترو دوباره پسری مواظب دوست دخترشه و بیشتر از اینکه به دختره توجه کنه حواسش به مردای دیگه ست . از مترو پیاده میشم . راهروی سالن مترو صادقیه پر از بوهای مختلفه و روزنامه فروشی که طبق عادت ازش روزنامه میخرم . وقتی از سالن بیرون میام سیگارمُ روشن میکنم و قدم میزنم به سمت ماشینهای بلوار تا به کارم برسم .... این تصویر اومد جلوی چشمم و کمی با موسیقیه پرایزنر عزیز قاطی شد و اذیتم کرد . کلی کار روی سرم هوار شده ولی ... دلم میخواد تو حال خودم باشم ولی نمیشه ....

 

+نوشته شده در جمعه ٢ اسفند ،۱۳۸٧ساعت۳:٠٦ ‎ق.ظتوسط :: | نظرات ()
کوچه براون ...

 

قدم میزنم کوچه ی همیشه نه خوب و نه بد ادوارد براون . خسته میشم از بدن خودم ، گاهی وقتا می خوام همونجایی که هستم چال کنم این بدن لعنتی رو . با خودم فکر می کنم که خوب منم یه جایی تموم می کنم دیگه . کاش مثل هزاران ماشین این شهر یه جا خاموش میشدم یا تو فصل سرد روشن نمی شدم . میدونی چیه بعضی حرفا رو واقعاً نمیشه هیچ وقت زد باید صبر کنی تا اونا رو واسه ی نوه هات تعریف کنی . مثلاً واسه ی نوه هات بگی که توی یه کوچه ای که الان نیست بابا بزرگ دلش گرفت و مُرد . مُردن واقعی نه بچه های گلم . بابا بزرگتون نمی دونست که زندگی خیلی یه طرفه است بخاطر همین انقدر تجربه کرد و باخت که وسط کوچه میخواست چال کنه خودشُ . بعدشم نوه کوچولوهات خسته میشنُ باید واسشون شنگول و منگول بگی . یکی بود یکی نبود اون که نبود نمی دونست که اونی که بود وسط همون کوچه دیگه نبود .

 

+نوشته شده در جمعه ٦ دی ،۱۳۸٧ساعت۳:٠٥ ‎ق.ظتوسط :: | نظرات ()
تِم تکراری . . .

 

میشماری . روزهای اول ثانیه ها رو جمع میکنی و بعد دقیقه ها رو و و بعد ساعتها رو و روزهای نیومده رو حتی . بعد یه گوشه میشینی و انقدر گوش میکنی به یه تم تکراری  که تکرار میکنی خودتو .....  تکرار میکنی از اول .

از اول ندیدن ها و باز تکرار می کنی ، انقدر تکرار می کنی که کم میاری ....  تکراری تر از این هم نمیشه حتی .

به خودت نیگا میکنی میبینی باختی . میبینی هنوز هم میلرزی ، هنوزم خنده های هیستیریک میکنی . نگاه می کنی و تنها جایی که نمی جنگی همین جاست  و فقط رد میشی . فقط میگذری  . قدم میزنی و به همون تم تکراری میرسی دوباره از نو . میری به همه ی با هم قدم زدنهاتون و باز راکد میشی و دوباره تکرار می کنی و میرسی به همه ی تنها قدم زدنهای بی انتظار .

+نوشته شده در یکشنبه ٢٦ آبان ،۱۳۸٧ساعت۸:٢٤ ‎ب.ظتوسط :: | نظرات ()
::
گریه میکرد و می گفت : وقتی بچه بودم دوست داشتم زندگی مثل یه فیلم باشه که هر وقت خواستم بایستونمش و برگردونم به عقب و دوباره یه جور دیگه بسازمش .
+نوشته شده در چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳۸٧ساعت۱۱:٤٢ ‎ق.ظتوسط :: | نظرات ()
این جا خیلی وقته که خاک خورده ....

مثل تمام کوچه هایی که خاک می خوره ولی هنوزم بوی قدیمیه خودشون و میده . مثل همه ی روزهای سرد که دندونای آدم بهم می خوره و تمام سادگی های کودکانه که فرار می کنی از کوچه پس کوچه ها و بازهم گیر میفتی تو همون کوچه ی بن بست همیشگی . حالا هی تو ذهنم گیر میکنم تو کوچه ها این دفعه بن بست نیست از طولانی بودن کوچه ها می ترسم . چقدر بده که نمی تونم درست و حسابی بنویسم و حرف بزنم . همش تلی لز خاکستر و خاک میبینم توی این کوچه ها .... بعضی اوقات بسرم میزنه که بدوم همه ی این راه ها رو . من نمی دونم چند دقیقه موندم تا پایان . من نمی دونم چند نفر من و میبینن و حرف نمی زنن .... من نمی دونم اگه زنم نویسنده نبود من چه گهی میشدم .... مثل بچه گیهام دعا میکنم تا این جمعه ی خوشگل به خوبی بگذره ... از همون اول جمعه ها رو دوست نداشتم ... 5شنبه ها رو بیشتر دوست داشتم ، آخه تو پنج شنبه ها امید هست .... اه اصلاً چرا قیصر مرد .

+نوشته شده در دوشنبه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳۸٧ساعت۱٠:٢٥ ‎ب.ظتوسط :: | نظرات ()
فصل هيچم

هیچ وقت به هیشکی چیزی نگو . اگه بگی دلت برا همه تنگ می شه .

هیچ وقت به هیشکی چیزی نگو . اگه بگی دلت برا همه تنگ می شه .

هیچ وقت به هیشکی چیزی نگو . اگه بگی دلت برا همه تنگ می شه .

هیچ وقت به هیشکی چیزی نگو . اگه بگی دلت برا همه تنگ می شه .

حالا موندم که چرا هیچ چیزی نگفتم و دلم انقدر تنگ شده ..... بیخیال .

+نوشته شده در پنجشنبه ۱۳ دی ،۱۳۸٦ساعت۱:۱٠ ‎ق.ظتوسط :: | نظرات ()
::

همش دارم این Albinoni   رو گوش میدم بدون اینکه بدونم این هفته امتحان دارم و اینکه اصلاَ سیالات بارم نیست ..... آخه من فقط  مساویم ، میترسم این معادله بهم بریزد و خراب کند حال خراباتی منو ..... هی کلمه ها رو کنترل می کنم که چیزی ننویسم ولی خوب نمی تونم ....

کاش بدونی که تکیه داده ام ولی می ترسم محکم تکیه بدم و همه چیز بشکنه ، اون موقع نمی فهمم که از دیوانگی من بود این شکستن یا از ......

کاش بدونی که نوشته هام از 2 پاراگراف بیشتر شده اند ولی هنوز منتظرم ..... خیلی .... تا پناه ببرم به فامیلیه خودم چون دیگر فقط مال من نیست ..... وقتی فقط مال من نیست خیلی خوب پناه می برم ..... 

+نوشته شده در شنبه ٢٤ آذر ،۱۳۸٦ساعت۱٠:٢۱ ‎ب.ظتوسط :: | نظرات ()
::

خالی میشم ... خالیه خالی .... صدام در نمیاد ..... خوب مگه چیه پسرها هم پریود میشن دیگه .... حرف نمیزنن .... رعایت می کنم ، رعایت میکنند ، رعایت رعایتها رو می کنن .... خالی شدن یعنی چی ؟ یعنی ندونی که از چی پر بودی و وقتی خالی میشی دیگه نمی دونی از چی خالی شدی . خالی شدن بده ؟ نمی دونم . خوبه ؟ بازم نمی دونم ..... کاش میدونستم که نمی دونم تعداد کلاویه های ارگم چندتاست . من فقط سازم رو می زدم بی اینکه بدانم  " دو ، ر ، می ، فا ، سل ، لا ، سی " چیست ؟ و خالی میکردم خودم ُ از نواختن بقیه .... اینو وقتی فهمیدم که ناظم اول راهنماییم یک کشیده ی آبدار نواخت زیر گوشم .... از اون ماجرا حدوداً 10 سال می گذرد ولی هنوز هم نواخته می شود زیر گوش من ولی البته این بار دستی نیست که بنوازد و فقط  نگاه هست و بس .... وقتی که ناظممون زد من از زدن نترسیدم وفقط از نگاهش ترسیدم ... از نگاهی که فقط دعا می کردم که قطع بشه ..... حالا خالی شدم از همه ی ننواختن ها .... شاید خالی از نوازش کردن ها ..... نوازش دستهایی که نمی دانم چرا نوازش می کنن . راستی چقدر خالیم از دلیل نوازشهایی که یکدفعه می نوازد زندگیم ُ . هی این prisner  هم می نوازد و ناله می کند روی ویولن و من حسرت می خورم که چرا آرومم نکرد و باز هم باید به جای هوله ی داغ برای وجودم بنوازم روی سفیدی کاغذم ....  

+نوشته شده در چهارشنبه ٢۱ آذر ،۱۳۸٦ساعت٩:۱٠ ‎ب.ظتوسط :: | نظرات ()
و واقعیتی که فقط یک معنی داشت برای من

همه چی سرد بود ، هوا ، دستها و حتی حرفا . روزهای شبیه بهم و کارهای شبیه به من خیلی زیاد شدن و من خسته شدم از همه ی این چیزها و حتی نمی دونم که باید چه کرد ... باید تموم این لحظه ها رو گذاشت و رفت .... باید به شایدهای خودم دل ببندم ... به واقعیت گم شده ی خودم .... سرفه می کنم نه از سر سرما بلکه از رخنه ی این دردها .... چشمهای خیس و تاب نموندن ..... و من خواب می بینم هزاران رویای تلخ و شیرینُ و حتی باهاشون زندگی می کنم با خوابهای خودم . با اینکه صدایم می گیرد و نمی دانم چه کنم با فریادم ولی باز هم خیره می شوم به کتابخانه ی دستنخورده ی خودم و حسرت کتابهای ناخوانده با من و حسرت تمام لحظه های بدون مقدمه .... خودم هم ماندم چه کنم ... هیچ زمانی برای هیچ کاری ندارم ... موسیقی رو ول کردم و حتی خوندنُ ...می دانم که تلف می کنم این روزها رو ... می دانم که تمام کارهای من شده مثل این نوشته ی من که یک پاراگراف دارد و مثل تمام نوشته های من که یک مخاطب دارد و مثل همه ی نوشته های من که ناله دارد ....  دغدغه داشتن خوبه چون وقتی دغدغه  نداری دیکر به این بی دغدغه ای هم می خندی .... حالم خوش نیست .... شدم مثل هولدن که دیگر نه جایی برای رفتن داشت و نه پایی برای ماندن ..... 20 آذر ماه هم هیچ حرفی برای من نداشت و میشینم تا سردم بشه تا حداقل باور کنم حضورمُ ، باور کنم که باور ندارم باورهای دیگران رو ..... تاریخ میزنم این روزها رو که نکند از دست برود این دردها با سردیهایش .... وقتی آدمی تو فصل سرد تصادف می کنه خیلی بده چون نمی تونه بفهمه که سردیش بخاطر هواست یا بخاطره اینه که فشارش افتاده پایین ... حالا گیریم دندونای آدم هم بشکنه آخرش تموم میشود این روزها و می ماند همون یه دندونه عقلی که با دردسر دراومد ولی باورش نکردم و واقعیتی که فقط یک معنی داشت برای من .  

+نوشته شده در سه‌شنبه ٢٠ آذر ،۱۳۸٦ساعت۱٠:۳٢ ‎ب.ظتوسط :: | نظرات ()
تمام رياضيات در بوسه‌هاي من و تو گم شد .

ديگر نمي‌دانستم تساوي را بايد در كدام فاصله جا داد .

جمع  1= 1+1 .

                     

پ.ن : اخر نفهميدم من از تو مشتق شدم و يا تو از من .

+نوشته شده در سه‌شنبه ٦ آذر ،۱۳۸٦ساعت۱٢:۱٦ ‎ق.ظتوسط :: | نظرات ()